تبليغاتX
الدین
 
 
 
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

راستش اصلا دوست نداشتم این مطلب را بنویسم اما بعضی مطالب را که خواندم واقعا اذیت شدم. انگار زیر این گنبد کبود هیچ دیواری کوتاه تر از خداوند پیدا نمیشود. هر چه میخواهند میکنند بعضی ها. طرف تا چهار تا کتاب میخواند اول چیزی که برایش کمرنگ میشود خداست. بعضی ها انگار فراموش کرده اند که قطعا و یقینا و بلاشک  یک روز میمیرند، جان میکنند، جان میدهند، روی تخت غسالخانه غسلشان میدهند، کفنشان میکنند، میگذارندشان توی قبر، رویشان لحد میگذارند، خاک میریزند، شب اول قبر دارند، رستاخیز مجدد دارند، باید در برابر خدا حساب پس بدهند، مثقال ذره را هم میبینند. فراموش کرده اند که روز باید به همین خدا جواب پس بدهند. 

تو یکی از این وبلاگها دیدم نوشته "شاید من از کار این خواننده خوشم نیاید و نباید به اعتقادات شیعه توهین کند اما من نمیدانم چرا بعضی ها زود معلم اخلاق میشوند و احساس میکنند باید موضع بگیرند و بیانیه اخلاقی بدهند". یکی دیگر ادعا میکند اساسا در شهریت مقدسات معنی نداره، اون یکی محکوم کردن خواننده هتاک را برخورد قبیله ای و تعصبی میداند و قس علی هذا. 

حالا من میخواهم از همین جماعت بپرسم آن موقعی که یک نفر به ما لقب خس و خاشاک و داد و به ما توهین شد چرا داد همه شماها بلند شده بود؟ آن زمانی که گاو و گوساله خطاب شدیم چرا بیانیه اخلاقی میدادید؟ آنجا خوب بود و اینجا بد؟ شما مهمتر از حجت خدایید؟ به امثال من و شما که توهین شود داد همه باید بلند شود که چرا کرامت انسانی زیر پا گذاشته شد و اخلاق مرده، اما به امام معصوم که توهین میشود سعه صدر نشان میدهید؟ خودتان را مهم تر و مکرم تر از اهل بیت میدانید؟

خدا در سوره توبه تکلیف را معلوم کرده. قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ. 

یعنی بگو : اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه فراهم آورده ‏ايد و تجارتى كه از كسادش مى‏ ترسيد و خانه‏ هايى كه به آنها دل خوش كرده ‏ايد ، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب‏ترند ، پس منتظر بمانيد تا خدا فرمان عذابش را بياورد ؛ و خدا گروه بدكار نافرمان را هدايت نمى‏كند


نوشته شده توسط شرف الدین

|


 دو ترم پیش، سر کلاس متون فقه چهار که بودیم، رسیدیم به ماده 513 قانون مجازات اسلامی و اینکه برای توهین کنندگان به مقدسات و ساب النبی(ص) مجازات لحاظ شده. مثل همیشه چند تا آدم همیشه معترض و مثلا منورالفکر شروع کردند به اعتراض و اینکه پس آزادی بیان کجا میرود و تا به کی حصر و حصار و محدودیت و  ... و از این دست گلواژه ها. استاد محترم (که خودش تحصیل کرده فرانسه بود) گفت که حتی در فرانسه هم که مهد دموکراسی و آرادی بیان است اگر کسی به لائیسیته توهین کند زندانی اش میکنند. این را که گفت یهو نطق حضرات باز شد که واقعا هم نباید به اعتقادات و مقدسات کسی توهین کرد!

..........

 اگر همان اول کار که این موسیقی های  موهن رپ آمده بود، پا رو پای نمی انداختیم و پز آزادی بیان و روشنفکری نمیدادیم، امروز یک اوباش احمقی به اسم شاهین نجفی جرأت نمیکرد به امام شیعیان اهانت کند. کاش این خام مغز هتاک یک باز فرازهای اول زیارت جامعه کبیره را (که اتفاقا منقول از حضرت هادی -علیه آلاف التحیه والثناء- است) را میخواند تا بفهمد چه با خود کرده و به چه خاندانی جسارت کرده. خدا ما را ببخشد که این جسارتها را میبینیم و با سر تکان دادنی فقط تاسف میخوریم.

حضرت هادی(ع) تا زنده بودند که یا زندان بودند و یا در  یک منطقه نظامی در حصر متوکل عباسی بودند، چند سال پیش هم که دیدیم با مرقد ایشان در سامراء چه کردند، الان هم  که ....


نوشته شده توسط شرف الدین

|


شنبه نهم اردیبهشت 1391

با دست به روی زانوی خود می کوبید و می گفت: شیطان پرستی در اینجا بی داد می کند!...ما چقدر با هیئت و سینه زنی جوانان را حفظ کنیم! می گفت مداح است در یکی از شهرهای استان گیلان و ناراضی بود از اینکه شیطان پرستی در این خطه سرسبز رواج یافته، نمی دانم چقدر حرفش درست بود اما به مسئله ای اشاره می کرد که قابل تامل بود، با عصبانیت می گفت: اینجا اینقدر بی دینی است اونوقت صف طلاب گیلانی برای شهریه از همه جا شلوغ تره! هرکی میره قم دیگه واسش افت داره برگرده اینجا! همه نشستن تو قم میخوان آیت الله بشن! باز اگه بشن!.... خیلی ناراحت و عصبانی بود وقتی حرف می زد یاد سعید حدادیان افتادم که می گفت: ما هنوز رگ لاتیمون هَ (هست). به یکی اصلی ترین مشکلات روحانیون و جامعه اشاره می کرد. اکثر طلاب شهرستانی با اهداف و دغدغه های بسیار متعالی، برای تحصیل علوم دینی به قم می روند. اما اقامت در قم و طی کردن مدارج علمی آنان را نسبت به بازگشت و تبلیغ رفتن سست می کند تا حدی که صدای معاون بین الملل حوزه هم در این رابطه در آمد و وی هم در این رابطه لب به انتقاد گشود. این مسئله نه تنها در بین طلاب و روحانیون جوان بلکه درمیان مراجع و مجتهدین هم دیده می شود و ظاهرا آنان هم ماندن در آب و هوای بد قم را از سفر به مناطق مختلف بیشتر می پسندد. تا حدی یکجانشینی فقها به سنت رایج حوزه تبدیل شده که وقتی آیت الله نوری همدانی در حرکتی پسندیده به استان ها و مناطق محروم کشور و حتی کشورهای اسلامی سفر می کند مورد طعن و کنایه قرار می گیرد که «سفر استانی می رود» و یا به «دنبال مقلد می گردد». روحانیت شیعه اگرچه مفتخر به لباس پیامبر اسلام است اما ظاهرا این منش رسول الله را که همچون طبیبی بود که به دنبال بیمار می گشت را به هیچ و جه نیاموخته و بدان عمل نمی کند. البته در میان حوزویان بزرگانی هم بودند که برای تبلیغ و سرپرستی شیعیان ترک دیار (محل تحصیل) نموده و خطرات زیادی را به جان خریده و با خدای خویش معامله کردند، بزرگانی چون سید جمال الدین، امام صدر و .... البته از این بزرگان به حق نام نیکی به جای مانده و هرچند نه به اندازه جایگاه و خدماتشان اما از آنان در ایام به خصوص قدردانی می شود ولی هستند روحانیون و مبلغینی که خالصانه برای تبلیغ دین خدا و سیره اهل بیت علیهم السلام به مناطق دور دست سفر کرده و منشا خدمات بسیاری شده و در گمنامی بدرود حیات گفتند. یکی از این فقهای گرامی آیت الله حیدر نجفی(ره) است که منشا خدمات بسیاری برای شیعیان افغانستان شد. بعد از نسل کشی شیعیان افغانستان به دست عبدالرحمان(پادشاه وقت) شرایط برای شیعیان آن دیار بسیار سخت شد. سال ها شیعیان از بیان اینکه شیعه هستند خودداری می کرده تا بتوانند زنده بمانند. بعد از مرگ عبدالرحمان نزدیک به بیست سال شیعیان شمال افغانستان برای بقا یا آواره کوهستان شدند و یا تقیه کرده و مثل اهل سنت رفتار می کردند با گذشت زمان بعد از سال ها تقیه نسل بعدی شیعیان دیگر کمترین آشنایی با احکام شیعه نداشته و هیچ مسجد و حوزه علیمه برای آنان وجود نداشت و مذهب شیعه در آن منطقه کاملا رو به فراموشی بود. در این شرایط، سیدی روحانی به نام آقای نجفی قریه به قریه سفر کرده و شیعیان را با احکام شرعی و مذهبی شان آشنا می سازد. در کتاب «ستاره شب دیجور» آقای شجاعی می نویسد: در حدود سال 1260 عده ای از جوانان افغانستانی جهت تحصیل راهی حوزه علمیه مشهد و نجف شدند. پس از مدتی دو تن از آنان یکی سید حسین عالم پس از ده سال تحصیل علوم در حوزه مشهد و دیگری سید حیدر نجفی پس از پانزده سال تحصیل در حوزه علمیه نجف ( و کسب درجه اجتهاد) به وطن بازگشتند و به هدایت و ارشاد جامعه در مناطق شمال و هزارجات پرداختند. آیت الله سید حیدر نجفی، شمشیری به کمر می بست و برای آموزش احکام اسلام، تمام قصبات و کوره ده ها را زیر پا می گذاشت. وی بارها با راهزنان و حکام زورگو مناطق درگیر شد، همچنین با مولوی ها و مفتی های جیره خوار دربار مناظره برگزار کرد و آن ها را محکوم می نمود.(با اندکی تلخیص و تصرف) شاید اگر تلاش ها و مجاهدت های آیت الله حیدر نجفی نبود بسیاری از شیعیان آن ناحیه به مرور زمان به جرگه اهل سنت در می آمدند، به طور قطع فقهای معظم و طلاب محترم امروزه با یک درصد مشکلاتی که امثال آیت الله نجفی با آن دست و پنجه نرم می کردند مواجه نیستند این درحالیست که شیعیان نه فقط در افغانستان، پاکستان و جمهوری آذربایجان بلکه در شهر های ایران هم با مسائلی مواجه اند که به دست روحانیت حل خواهد شد، مشکلاتی که حضور و مجاهدت فراوان آنان را می طلبد و با تبلیغ در یک ماه رمضان و یک دهه محرم حل نخواهد شد!

نوشته شده توسط محی الدین

|


در ایام جشنواره چند بلیط رایگان به دستمان رسید و با رفقا به تماشای قلاده های طلا نشستیم. فیلم خیلی بیشتر از حد انتظار صریح و رک بود و برای نشان دادن فضای بعد از انتخابات اصلا سراغ استعاره و تلویح و تلمیح نرفته بود. چند بار وسط فیلم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. چهره ها بهت زده بود از اینهمه صراحت. قطعا فیلم در مقایسه با فیلمهایی مثل اخراجی ها شرافت داشت.

از سینما و فیلم سازی سررشته ای ندارم و نمیخواهم وارد نقد فنی شوم اما مصاحبه آقای طالبی با مسیح علی نژاد را که شنیدم، دیدم کارگردان محترم ادعایی را مطرح میکنند که قابل پذیرش نیست. ایشان (که انصافا خوش برخورد و خوش اخلاقند) مدعی اند که فیلمشان به بیان واقعیت تاریخی پرداخته و آنچه ایشان ساخته اند روایت یک اتفاق واقعی است. ایشان ادعا کرده اند که اسناد بسیار زیادی از وزارت اطلاعات ایران گرفته تا سایت وزارت امورخارجه اسرائیل را مطالعه کرده اند و با اطلاعاتی جامع این فیلم را ساخته اند. 



◄ ادامه نوشته

نوشته شده توسط شرف الدین

|


پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

باور کردنش برایم سخت بود اما متاسفانه واقعیت داشت وحید کسی نبود که بخواهد شایعه درست کند و یا علیه نظام جمهوری اسلامی حاشیه بسازد، گشت و گذاری هم در اینترنت کردم متاسفانه درست بود شهرداری اصفهان تصویب کرده بود که از ورود افغانستانی ها به پارک صفه در روز13 فروردین جلوگیری شود. اینقدر ماجرا شرم آور بود که با شنیدنش مو به تنم سیخ شد اما وحید دوست داشتنی با نجابت همیشگی اش دلسوزانه گفت: بدی این قضیه این است که بهانه ای شد برای حمله به جمهوری اسلامی! آخ که مردم این دیار چقدر نجیب اند و ای وای بر ما که هرگز آنان را نشناختیم و ندیدیم! مدت ها بود که می خواستم برای این مردم بنویسم برای مردمی که 9ماه است فکر و ذکر و هدفم گشته اند، از مردمی که آشنایی با آنان خدا را شکر مرا از خیلی چیزها سرد کرد. احساس می کنم که وقت آن فرا رسیده که از برادران و خواهران افغانم دلجویی کنم و غم دل با آنان بگویم. اما قبل از اینکه آنان را مورد خطاب قرار دهم حرف مختصری دارم "خطابم به همه کسانی است که اگر چه هیچ وقت فکر برادران افغانستانی خویش نبوده اند اما فطرت پاکشان هم هرگز رفتار های نژاد پرستانه را بر نمی تابید این است که بدانید این عزیزان«بدین در نه پی حشمت و جاه آمده اند، از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند» انصاف، رسم دینی و ملی ما حکم می کند که حرمت شان را پاس بداریم و خطاب دوم من به شهردار جاهل اصفهان و همه ناسیونالیست های نژاد پرست است آقای شهردار «تو» فقط همین را بدان که اگر در یکی از شهر های اروپایی (همان کافر های غربی) این پست را داشتی به خاطر چنین دستوری باقی عمرت را باید در زندان سپری می کردی پس حال از امروز تا پایان عمرت خدا را شکر کن که شهردار شهر اصفهان هستی! و کسانی که چنین حرکتی را تایید می کنید سرنوشت همه آن هایی که چنین تفکر شومی را در سر می پروراندند سرلوحه خویش قرار دهید ببینید که چه بر سر تاریخ، فرهنگ و انسانیت آوردند و در نهایت چه بر سر خودشان آمد! «فاعتبروا یا اولی البصار»


◄ ادامه نوشته

نوشته شده توسط محی الدین

|


یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

سلام دو مطلب است که باید عزیزان را درجریان آن گذاشت اول دومی را می گویم و دوم اولی را:

2- فکرش را هم نمی کردم که روزی به قول معروف به اینجایم برسد و در وبلاگ بنویسم که «از عامه مردم کشورم بیزارم» برایم حتی مهم نیست که دوستان با بصیرتی که این پنجره را چک می کنند از این حرف من چه تعبیری می کنند برایم تعبیر ها مهم نیست می توانند «مشت محکم ملت بر دهان یک فتنه گر» بدانند نتیجه این حرف را، اما اصل حرف سر جایش خودش است، اگر بیزار هم نباشم مطمئنم که حداقل خوشم نمی آید. فقط برای سراج الدین و سهیل توضیح دادم و آن ها هم پذیرفتند دلیلش را نمی شود گفت چون فکر می کنند که داری غر الکی می زنی مثل همین مردم که در صف شیر، نون و...غر می زدند و چه دردیست که حرف هایت را که درد از آن می بارد با غر زدن های پیرمردی یکی کنند علاجش کوبیدن سر به دیوار است بلکه تسکین یابد! اینجا هم که نمی توانم بگویم چون فیلتر می شود الدین به راحتی! و تازه از کجا معلوم که کامنت نزارن داداش غر نزن! عمل پایم را گذاشتم چند روز قبل از تعطیلات که خانه نشین باشم تا هیچ جا نروم و هیچ کس را نبینم! امسال عید هم نداشتم به کسی هم تبریک نگفتم در جواب تبریک ها هم متنی نوشتم و فرستادم«برایم هیچ چیز بی معنی تر از تحویل سال نیست وقتی هیچ اتفاق خجسته ای نمی افتد نه در درونم و نه در دنیایم. نمی دانم اینهمه شور و هیجان برای چیست؟ کسی پاسخ این سوال را بدهد فرق 1 فروردین 91 با 29 اسفند90 چیست وقتی  سنگ ها بسته و سگ ها رها هستند؟» آری از مردم کشورم بیزارم و نمی دانید که چقدر سخت است در جمع کسانی باشی که از آنان متنفری! تنها کاری که می پسندم خانه نشینی و دیدار دوستان است. مسیر زندگی در ایران برایم به گونه ای است که دارد به شعورم توهین می شود اما دستم به هیچ جا بند نیست عین انسانی که از قلدر محل هر روز کتک می خورد و به هیچ وجه زورش به او نمی رسد والله اغراق نمی کنم صبرم زیاد است که «واکنش غیرمنتظره ای» نشان نمی دهم به این اوضاع نکبت بار جامعه! قابل توجه دوستان با بصیرت این حرف ها ربطی هم به حکومت ندارد. این ها را نوشتم که بگویم در احوالاتم هیچ تغییری مشاهده نشده که هیچ بر افکارم راسخ تر هم شده ام اما دلیل پست نوشتنم چیز دیگری است.

1- شش ماه برای الدین چیزی ننوشتم دلیلش هم روشن است. دست شرف الدین را می فشارم که نگذاشت این پنجره ( هر چند او دوست دارد بگویم در!) بسته شود وگرنه مرا که خواب و سراج الدین را آب برده بود! بعد 6 ماه آمدم بگویم که می شود متنفر بود از کسی اما کینه نداشت، می شود متنفر بود از کسی اما باز با او گفت و شنود کرد، می شود متنفر بود اما... هیچ چیز نباید مانع گفت و گوی ما شود. آمدم و می خواهم باز هم مثل سابق گفت و شنود را استمرار دهم. باید به خاطر سپرد هر چند با یک گل بهار نمی شود اما با یک گل هم زیبایی را می شود درک کرد شاید از طریق همین وبلاگ بازهم با کسانی آشنا شوم که برخلاف مردمم آنان را دوست می دارم همچون (سید مهدی خاتمی و روایت سینوی) ضمن اینکه مشکل این است که ما همیشه گفت و شنود را از راه زبان می دانیم اما راه های دیگری هم برای رساندن منظور غیر از زبان هست پس چرا فریاد زدن؟! نیاز نیست همه چیز را داد زد، می شود از لسان برای اعتراض استفاده نکرد و پیام خویش را حتی به جاهل ترین افراد نیز رساند.      

   

نوشته شده توسط محی الدین

|